|
دنیای من نوجوون ایرانی
| ||
|
بعد از مدت ها سلام وای به اون موقعی که پشت ادم باد بخوره..... واقعا دلم خیلی تنگ شده بود اما یه سری عوامل و مشکلات دست در دست هم شده بودن و نمیذاشتن بیام اپ کنم و یا به وب دوستان سر بزنم شرمندم واقعا ایشا الله در روزهای آتی جبران میکنم... ممنونم از کسایی که با این همه بی معرفتی من میومد اطلاع رسانی میکردن سر میزدن و مدام منو شرمنده میکردن امیدوارم از خجالتشون در بیام. اگه خدا بخواد از امروز به بعد حد اکثر 15 روز یه بار آپ میکنم و سعی میکنم یه سری تغییراتم توی محتوای وب بدم حالا تا اون موقع نظرتونو در مورد قالب و اهنگ وب بگید و اگه حال داشتید بگید بیشتر در مورد چه چیزایی پست بذارم ....... Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA --> [ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 11:0 ] [ فاطمه ]
بعد از مدت ها سلام دلم براتون خییییییلی تنگ شده بود این مدت ایام امتحانا بود و ما هم درگیر خدا رو شکر بد و خوب گذشت یه داستان در مورد رابطه ی عشق و دیوانگی براتون گذاشتم به نظر من که خیلی زیبابود شمام نظرتون رو بگید داستان عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین
نرسیده بود، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند.
روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از
آنها ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک.
همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فوراً
فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... و از
آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد
همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و
چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد یک، دو،
شه... همه رفتند و در جایی پنهان شدند... لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه، هشتاد... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره سردرگم
بود و نمیتوانست تصمیم بگُیرد و جای تعجب هم نیست
زیرا همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نود و
پنج، نود و شش، نود و..... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک
بوته ی گل سرخ وپنهان شد. دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا
کرد تنبلی بود زیرا تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود و
لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. هوس در مرکز
زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق، او از
یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت درگوشش زمزمه می کرد تو باید فقط عشق را
پیدا کنی او پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کند و با
شدت و هیجان زیاد آن را در بوته ی گل سرخ فرو کرد و
دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد.
عشق از پشت بوته بیرون آمد، با دستهایش صورت خود
را پوشانده بود و ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون
میزد. دیوانگی گفت: من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تو را درمان
کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر
میخواهی کاری بکنی راهنمای من باش. «این گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است
ودیوانگی همواره در کنار اوست.»
این هم یه داستان عاشقانه است که فکر کردم برای اونایی که عاشق اند یا بودند جالب باشه ما که هیچ کدومشون نیستیم پس اگه خوشتون نیومد من بی تقصیرم
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد . اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت. هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت . << انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >> این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . . آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟! من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت . محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم . اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . _ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم . مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم ! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . . _ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم . نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند ! چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم . مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد . داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند . بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . . بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.
یه مدتی بود نسبت به همه چیز نا امید شده بودم و مرتب به همه انرژی منفی میدادم، که این داستان یه کم تکونم داد گذاشتم که اگه کسی مثل من اخر موج منفیه یه ذره به فکر اطرافیان هم باشه
مدت زمانی پیش دریکی ازاطاقهای بیمارستانی دومرد که هردو حال وخیمی داشتند بستری بودند یکی ازآنها اجازه داشت هرروزبعداظهر به مدت یک ساعت به منظورتخلیه ششهایش ازمایعات کنارتنها پنجره اطاق بنشیند اما مرد دیگراجازه تکان خوردن نداشت وباید تمام اوقات به حالت درازکش روی تخت قرارگرفته باشد دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف میزدند ازهمسرانشان.خانه وخوانواده شان.شغل ودوران خدمت سربازی وتعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل میکردند هرروز مرد که اجازه داشت کنارپنجره بنشیند برای مرد دیگرمناظربیرون را همانطور که میدید تشریح میکرد وآن مرد هرروزبه امید آن یک ساعت که میتوانست دنیای بیرون ورنگهایش را درفکر خود تجسم کند به سر میبرد پنجره مشرف به یک پارک سرسبزاست بادریاچه ای طبیعی که چند قو واردک درآن شنا میکنند وبچه هانیز قایقهای اسباب بازی خود رادرآب شناور کرده وبازی میکنند چند زوج جوان دست دردست هم ازمیان گلهای زیبا ورنگارنگ عبورمیکنند منظره زیبای شهرزیرآسمان آبی دردوردست به چشم میخورد درتمام مدتی که مرد درکنارپنجره این مناظرراتوصیف میکرد مرد دیگر این مناظرزیبا رادرذهن خود تجسم میکرد دریک بعداظهرگرم مرد کنارپنجره رژه سربازانی که ازکنارپنجره عبورمیکردند رابرای مرد دیگرشرح داد ومرد دیگربابازسازی آن صحنه ها درذهن خود انگار که واقعا آنها رامیدید روزها وهفته هاگذشت یک روز صبح وقتی پرستاروسائل استحمام رابرای آنهابه اتاق آورده بود متاسفانه بابدن بی جان مردکنارپنجره روبروشد که درکمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود پس ازمدتی همه چیزبه حالت عادی برگشت مردی که روی تخت دیگربستری بود به پرستارگفت وازاو خواهش کرد که اورا به تخت کنارپنجرا انتقال دهد پرستار که ازاین تحول بیمارش خوشحال شد این کاررا انجام داد مرد به آرامی وتحمل درد ورنج بسیارخود رابه کنارپنجره رساند تابتواند ازپنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند وقتی چشمانش راباز کرد روبروی پنجره تنهایک دیوارسیمانی بود مردبیمارتعجب زده ازپرستارپرسید چه برسرمناظرزیبایی که مرد کنارپنجره برای او تعریف کرده آمده است ؟ پرستارپرسید او چگونه منظره ای رابرای توتوصیف کرده است درحالی که خودش نابینا بود او حتی این دیوارسیمانی را هم نمیتوانسته ببیند شاید او تنها میخواسته که تورا به زندگی امیدوارکند
ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم گشت ،آه که من کیستم موج شتابنده ای خیزوخرامید و گفت هستم اگر میروم گر نروم نیستم
نظر یادتون نره مخلص همه یا علی مدد خدا حافظ [ شنبه 9 بهمن1389 ] [ 0:4 ] [ فاطمه ]
|
||